۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه

تحمل کن عزیز دل شکسته
تحمل کن به پای شمع خاموش
تحمل کن کنار گریه ی من
به یاد دلخوشی های فراموش
جهان کوچک من از تو زیباست
هنوز از عطر لبخند تو سرمست
واسه تکرار اسم ساده ی توست
صدایی از منه عاشق اگر هست
منو نسپار به فصل رفته ی عشق
نذار کم شم من از آینده ی تو
به من فرصت بده برگردم از من
به تو برگردم و یار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو
دچار تو گرفتار تو باشم
کنار من که وا می پاشم از هم
تحمل کن تحمل کن عزیرم
حدیث تازه ی عشق تو ام من
به پایانم نبر از نو بیآغاز

اگر آن سارایزدی بدست آرد دل ما را *** به لبخند ترش بخشم ،تن و جان و سرو و پا را
جوانمردی به آن باشد که ملک خویشتن بخشی *** نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را.
این شعر راتقدیم میکنم به ساراکه خیلی دوستش دارم
باید از عطر اقاقی تو رو آغاز کنم
با صدای خیس بارون تو رو آغار کنم
از تماشای قناری به تو پرواز کنم
باید از عطر اقاقی تو رو آغاز کنم
به تو پل می زنم از بهانه هامو
از همه شبانه هامو
بوی عطر تو میدن ترانه هامو
پر اسمت میشن عاشقانه هامو
از گل و شعر و ستاره
میرسم به تو دوباره
نیستی اما یادت اینجاست
وقت گل کردن رؤیاست
به تو من میرسم از این شب نیلوفری
به تو میرسم من از این ره خاکستری
به تو که خاطره هامو
به همیشه می بری

۱۳۸۷ تیر ۲۸, جمعه

نقاشي روي ديوار بود
اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم
اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کرد
عشق فراموش شده

تو که میدونی عشق منی دوست دارم
واسه چی پس تو میگی میخوام برم دیگه دوست ندارم
یادته اون روزا که دستت تو دسته من
حالا تو میخوای بری منو نمیخوای دلبر من
میدونی من بی کسم تو بودی همه کسم
زندیگم تو بودیو حالا من خارو خسم
چرا تو لج میکنی
ابروهاتو کج میکنی
زندگیم تموم شدش برای تو
عمر من حروم شدش به پای تو
واسه تو حاضر بودم ستاره هارو بشمورم
شهرو آتیش بزنم بیام بگم دوست دارم
تن محنت كشي ديرم خدايا
دل حسرت كشي ديرم خدايا
ز شوق مسكن و داد غريبي به سينه آتشي ديرم خدايا

۱۳۸۷ تیر ۲۷, پنجشنبه

اي عشق مدد كن به سامان برسيم
چون مزرعه تشنه به باران برسی
يا من برسم به يار يا يار به من يا هردو بميريم
و به پايان برسيم
گویند حریم کعبه در داشته است
از سیزده رجب خبر داشته است
از شدت اشتیاق دیدار علی دیوار
حرم شکاف برداشته است

شعر

سلام بهانه من براي زندگي ....دلت تنگ است ..... مي دانم !!قلبت شکسته است ..... مي دانم !!دوري برايت سخت است ...... مي دانم !اما براي چند لحظه اي ارام بگير ..... تا برايت بگويم...بگويم از دنيايي که به هيچ کس وفا نمي کند....و مردمي که به جز خودشان هيچ کس را نمي بينند..!بگويم از انچه که در اين مدت بر من گذشت.....اما گريه نکن ....که حال و هواي تو مرا باراني تر مي کند...گريه نکن که چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد...بيا و درد دلت را به من بگو...و مطمئن باش که قول مي دهم ارامت کنم...!با گريه خودت را ارام نکن....گريه نکن که اشکهايت مرا نا ارامتر مي کند..گريه تو مرا به دلتنگي هاي ديرينه ام مي کشاند....گريه نکن چون منهم مانند تو اشفته مي شوم..مي داني که دوست ندارم ان چشمهاي زيبايت رو خيس اشک ببينم ..اي عزيزم ...اي زندگي ام ....اي عشقم .....اينها تمام حرفهايي بود که در اوج دلتنگي با دل نا ارام خود ارام ارام گريستم...براي دلي که هنوز در نبود تو .... و ارام ... ارام مي ميرد...!باور کن بغض راه گلويم را بسته است....اما گريه نمي کنم...مي خواهم برايت فقط بنويسم...اما تو بگو بهانه ام ...مي خواهم به ياد گذشته .... اما اينبار با دستاني سرد اشکهاي گونه هايت را پاک کنم ( به ياد روزهاي از دست رفته )بهانه ام :بيا و دستهايت را در دستهايي بي روجم بگذار....و به ياد روزهاي اول اشنايي مان دوباره ...ببار ...اين بار مي خواهم جور ديگري اشکهايت را پاک کنم..!سرت را بر روي شانه هايم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ...باور کن به درد دلهايت گوش خواهم کرد...مي داني اگر هنوز هم دلي برايت مانده باشد وقتي دست نوشته هايم را مي خواني ....اشک از چشمان سرازير مي شود....پس براي اخرين بار هم گريه کن....چون اين درد دلي بود که در اوج بي کسي .....من نيز با چشماني خيس برايت نوشتم.....